خرید بک لینک
یکی از همین تایپوگرافی های زرد بود که دیشب به چشمم آمد و نوشته بود:دلتنگی یعنی سال پیش همین موقع... تو حتما خبر نداری که من هنوز آجانلو رو به هوای شنیدن صدای ترمزت چطور یواش یواش قدم میزنم یا گاهی دیوانه وار قهقهه زدنم و حتی این سردردهایی که میخواهد جمجمه ام را بترکاند، حتی نمیدانی از سرکشی هایی که گاهی دلبرانه و گاهی ظالمانه دیگری را از کوره به در میبرد! بعید میدانم از حال و هوای خیابان قدس و چه

برچسب: تکرر, نویسنده: مینا جعفری‌نژاد تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 22:37

از این دلبستن و بعد ناگهان دلکندن ها،

ازین رنج وابستگی و اینهمه از خودگذشتگی،

فکر نکن که ما همان آدمهای سابق ماندیم،

یا قلبمان را یکجای بازی باختیم و بعد رها شدیم،

نه!

دوست داشتن که پیچید دور گردنت یا جان میگیرد و

یا جهانت را!


برچسب: نویسنده: مینا جعفری‌نژاد تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 22:37

امروز که به قول علی آینه بغل اسکانیا یا همان عینک دودی همیشگی را سفت روی چشمهایم نگه داشتم و بعد دیگر نترسیدم اگر میان اینهمه رهگذر بغضم بترکد چطور برایم دل میسوزانند، امروز اصلا نمیدانم چه شد که آنقدر کامم را تلخ و چشمانم را بغضی کرد نمیدانم دلم برای آن سید مظلوم در حصر تپید که این روزها دم به دم یادش را پررنگ میکنیم و دستهایمان از لمسش و چشمهایمان از نظاره اش و حتی گوش هایمان از شنیدن صدای آرام

برچسب: حماسه,۲۹اردیبهشت, نویسنده: مینا جعفری‌نژاد تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 22:37

اون بویی که میپیچه تو دهن و دماغم انگار از وسط جاده شمشک و

باد آخرای شهریور و صدای بلند سپهر خلسه و داغی آش دوغ و

تیک تاک ساعت رُز گلد و انگشتری که میپیچه به نخ لباسش ...

میاره اینجا

کنار پنجره ی نیمه باز اتاق و ساعت از ١٢ گذاشته و

خانومی که میخونه:" سااااعت برگرد"

برچسب: قرارمون, نویسنده: مینا جعفری‌نژاد تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 22:37

بچه تر اگر بودی انگشتانم را گیر میدادم بین سیاهی موهایت ،صورتت را روی قلبم می گرفتم و آنقدر لالایی میخواندم توی گوشهای شلوغت که آرام بگیری، حالا که دست هایم برایت کوچک است، حالا که میان اینهمه اتوبان و خیابان و کوچه گمت کردم حالا از پشت اینهمه سیم و موج و دکمه چطور از پشت سیاهی این گوشی ها چشمهایت را روی شانه ام سفت کنم و آنقدر تکانت دهم که این هق هق بی امان حرفهایمان را خیس نکند؟!!! حالا رفتنم ر

برچسب: گریه, نویسنده: مینا جعفری‌نژاد تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 22:37

ای کاش کسی تو گوش من مدام تکرار نمیکرد"ماه منی"

یا انگشتم و بین دستاش محکم فشار نمیداد،

یا صندلی رو اونطور با خررررت نمیکشید و

جوجه کباب و با همه ی جونش باد نمیزد...

...

ای کاش گوش چپ سمت راننده ام

تا ابد میگرفت

برچسب: نویسنده: مینا جعفری‌نژاد تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 22:37

سرم با بدنم غریبی میکرد،انگار گلدان سنگینِ پرباری بر حصیری نحیف تکیه کرده باشد،هر آن احتمال فرو ریختن، سلول به سلول تنم را منقبض کرده بود، دلم با هر که غیر تو غریبه تر... تو گویی مهره ای سنگی میان دریایی از امواج یا مسافری بی زبان، در موتن کور ها سرم با بدنم غریبی میکرد تو اشاره کردی بودی ، و او میدوید همانطور که میان ملحفه ی بنفش مچاله شده بود، همانطور که نخ های زوار در رفته ی لباس را میچلاند و

برچسب: نویسنده: مینا جعفری‌نژاد تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 22:37

دست خودم نبود، هنوز هم دست خودم نبود وقتی میدیدم آنطور عجیب به نقطه ای خیره مانده است که من نیستم، هنوز هم جمع و جور کردن دست و پایم در لحظه هایی آنطور بی قاعده و قانون از من بر نمی آمد، انگار هنوز هم دست و دلم فقط به دوست داشتنش میرفت... میبینی این جمله ها پر از "دست"هایی شده که دست خالی با زندگی اش مشغول جنگیدن است، بیا زودتر دست هایم را جایی بند کن، مثلا همان نقطه ی نامعلوم که آنطور عجیب

برچسب: نویسنده: مینا جعفری‌نژاد تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 22:37

به آینده ای فکر میکنم که روزها رو در حالی که خیره به سقف عبور میکنن به شب ها میدوزه ،و زندگی ای که با تمام بیهودگیش مثل یه پیله ی چسبناک ما رو در خودش تنیده نه میل فرار دارم و نه طاقت سکون! منکر روزهایی که با آشفتگی اومدم و با گشاده رویی بیرون زدم نمیتونم بشم، منکر لحظه هایی که بهم امید داد و همچنین منو محدود کرد، منکر آدمهایی که دوستشون داشتم و بعضا از اونها خسته... ای کاش وقتی جمله های نصیحت بار

برچسب: باز,نشسته, نویسنده: مینا جعفری‌نژاد تاريخ: شنبه 25 شهريور 1396 ساعت: 22:37

صفحه بندی